codebazan

RSS Feed

‘رمان ویرانگر’ Category

  1. رمان وبرانگر

    ژانویه 9, 2016 توسط Admin

    رمان ویرانگر


    سکوت بود و سکوت..سنگین و مرگ بار..
    مردی با نگاهی منتظر، اسیر ِ شنزار ِگرم و سوزنده ی صحرا..
    صحرایی خشک ولی سحرانگیز..
    مرد در حال تقلاست..او اسیر صحراست..تنش پوشیده در مردابی از شن..
    همه چیز یادش آمد..
    گذشته ش را..
    خاطراتش را..
    قصه ی دلبستگی و دلدادگیش را..
    با هر حرکت، شن های نرم و داغ بیش از قبل او را در خود فرو می برند..
    دیگر رمقی نیست..توانش را از دست داده..فقط می اندیشد..به هر آنچه که او را به مرز جنون رسانیده..
    از کجا شروع شد؟!..قصه ی دلدادگی ِ او….قصه ی اسارتش..
    او که بود؟!روزی شعارش چه بود؟!..
    فراموش کرده بود..دیگر چیزی از آن شعار به خاطر نداشت..
    حال..خود را اسیر دستان صحرا نه، بلکه قلبش را به اسارت ِ او در آورده بود..
    عشقی پاک درون سینه ش، همنوای آن ضربات دیوانه وار..
    احساسش می کرد..حتی حال که گامی تا مرگ فاصله نداشت..
    از یاداوری چشمانش..نگاهش..لذت لمس دستانش..
    آن ضربات را محکم تر می دید..
    با مرگ درحال نبرد بود..
    صحرا، با سکوت ِداغ و تب نگاهش..نظاره گر اوست..
    چشم فرو می بندد..بر هر آنچه که نباید باشد..
    نگاهه او فرو بسته و نگاهه مرد هنوز هم منتظر است..او آماده ست..آماده ی مرگ..
    نمی هراسد..نه تا وقتی که دلداده ش را می بیند..نه تا وقتی که نگاهش در نگاهه او گره خورده باشد..همچون مجنونی اسیر ِمرداب شنی در دل صحرا، گرفتار شده است و قصد بازگشت ندارد..او آمده تا بِرُباید..
    با آن همه غرور..باز هم احساسش سرکش است..
    او می ماند..تا پای جان..جسم را فدای روح عاشقش می کند..
    اما قلبش می تپد..با تمام احساس می تپد..
    پس..
    آیا امیدی باقی مانده؟!..
    ماندن..
    بی فایده نیست!……….
    *******
    مرا صحرا بنامید..
    گرم..
    سوزان..
    ویرانگر..
    فراموش کرده ام هرچه را که دیروز به دست آورده بودم..
    همه ی آنها..همه ی خاطراتم امروز تبدیل به بغض شدند..ولی بغضم نبارید..خشم شد..کینه شد..نفرت شد..و در آخر بدل شد به حسی آتشین از جنس انتقام..
    به خاطر دارم..خاطره ای از روز رسیدن به مرز نیستی..و احساسی از خشم که گذشتم از آن به اشتباه..
    حال بیدار شدم..از آن همه رویا..زمانی برای جبران نيست..اين حس حقيقی است..من در اين ميان اسیرم..اسیری از جنس جنون..من در خاطرات گذشته ام غوطه ورم..با نفرت و خشم برای روز انتقام..برای ديدن فردا..
    من یک عصیانگرم..
    از دل آتش..
    از جنس انتقام..
    می سوزانمت..از من بترس..
    من صحرام..
    همان صحرای ویرانگر….

    نمی فهمم واقعا!..چه اجباری بود که حتما بیایم اینجا؟!..مگه محله ی خودمون چش بود؟!..
    از گوشه ی چشم نگاهش کردم و دسته ی چمدونشو گرفتم سمتش..
    -بگیر ببر تو..
    –من نمی تونم، بده یکی از همین خدمتکارا ببره…….
    – کدوم خدمتکار؟!..بگیر بهت میگم..
    به یکی از کارگرا اشاره کرد..
    — همینا پس چین اینجا؟!..من نمی تونم چمدون به این بزرگی رو از این همه پله بکشم ببرم بالا..
    و دستاشو رو سینه ش قفل کرد و سرشو چرخوند..
    گاهی مثل بچه ها لج می کرد..تو این وضعیت اعصابی واسه کل کل کردن با لیلی نداشتم..
    چمدونشو پرت کردم طرفش..جیغ کشید و حیرت زده یه قدم رفت عقب..مات و مبهوت نگاهم کرد..
    با اخم سرش داد زدم: به درک نبر..میذارمش پشت در اخر شب شهرداری بیاد ببره، تو هم برو تو تا اون روی سگم بالا نیومده..
    — مگه چیزی هم مونده که بخواد بالا بیاد؟!..
    می ترسید ولی همیشه حاضر جواب بود..حتی در برابر منی که خواهربزرگترش بودم..
    از صدای جر و بحث ما، مامان اومد تو حیاط و ما رو که تو اون وضع دید زد پشت دستش و لبشو گزید..
    — شماها باز شروع کردید؟!..بذارید برسیم بعد مثل سگ و گربه بیافتید به جون هم..
    لیلی که اینجور مواقع می دید مامان قصد شماتت کردنش رو داره مثل همیشه خودش رو لوس کرد و مظلوم نمایانه سرشو زیرانداخت..و با لفظی کودکانه گفت: مامان به خدا همه ش تقصیر صحرا بود!..زور میگه!..
    –باز چی شده صحرا؟!..چکارش کردی؟!..
    با پام ضربه ی آرومی به چمدونش زدم که دست مامانو گرفت..
    – باید از الان یاد بگیره که کاراشو خودش انجام بده..اینجا دیگه خبری از خدم و حشم نیست که صبح تا شب بخواد بهشون دستور بده….
    و نگاهه تیزی بهش انداختم که پشت مامان مخفی شد..از کنارش رد شدم..
    – مامان بهتره که اینو به دختر کوچولوت بفهمونی؛ نمی خوام مرتب شرایطمونو تو گوشش تکرار کنم، این آخرین باره………
    رفتم رو تراس..و جمله ی آخر مامان رو شنیدم..
    — تو که حال و روز صحرا رو می دونی پس چرا دم به دقیقه به پر و پاش می پیچی دختر؟!..

    گارگرا لوازمو چیده بودن تو سالن و هر کدوم مشغول یه کاری بودند..
    — خانم یخچال همینجا باشه خوبه؟..
    –خانم این جعبه ها رو کجا بذاریم؟..
    –خانم مبلا جاشون مناسبه؟..
    دستمو به نشونه ی سکوت آوردم بالا..
    -چتونه هی پشت سرهم خانم خانم راه انداختین؟..مگه بهتون نگفته بودم چکار کنید؟!..
    — خانم گفتیم بازم بپرسیم که بعد اگه درست نشد ازمون شاکی نشی..
    – اگه همونی که گفتمو انجام بدید شاکی نمیشم..بجنبین دیر شد، تا شب همه ش باید تموم شده باشه..
    — خانم دستمزدمون همونیه که گفتیم، دست آخر از سرش نزنی..حرفت دوتا نشه یه وقت که بعدش..
    دستمو تو هوا تکون دادم و یه قدم رفتم جلو..نطقش بسته شد..
    – بسه..به جای اینکه وایسی واسه من نرخ تعیین کنی و خط ونشون بکشی برو سرکارت تا پولی که می گیری حلال باشه..من پول واسه این اراجیفی که گفتی نمیدم..شب که شد؛ نقد 800 تومن میذارم کف دستتون، فقط باید کارا طبق همون چیزی که خواسته بودم انجام بشه..پس یالا..
    سری تکون دادن و در حالی که زیر لب چیزی رو زمزمه می کردن رفتن سر اثاثیه….
    — صحـــرا……
    -مرضو صحرا، جلو چهارتا مرد نمی تونی خفه شی؟..
    — اوه ساری..
    – مامان کجاست؟..
    — بیرون..
    -چکار می کنه؟..
    — بالا سر کارگراست که اثاثیه رو نزنن به در و دیوار..
    – پس تو چرا اینجایی؟..
    –کجا برم؟!..
    -برو اتاقت..لوازمشو چیدن مابقی کاراش با خودته..
    لباشو کج کرد..
    –اَ َه..چرا من؟!..خب چی می شد یکی از خدمتکارای عمارتو با خودمون میاوردیم؟!..
    – مگه اونا هم جزو اثاثیه حساب می شدن که جمع کنیم بیاریم اینجا؟..نشنیدی تو حیاط چی گفتم؟..
    — حالا هر چی، من نمی تونم کارامو خودم انجام بدم..
    – مگه بچه ای؟!..19 سالته..
    –به سنم چکار داری؟..تا الان دیدی دست به این چیزا بزنم؟!..همیشه کارامو بقیه انجام دادن پس توقع نداشته باش بتونی یه شبه ازم کوزت بسازی!..

    – تو از پس کارای خودت بر بیا، کوزت شدن پیش کش..
    — حالا کجا میری؟!..
    تو درگاه بودم ولی چرخیدم سمتش و توپیدم: چیه؟..به تو هم باید جواب پس بدم؟..
    -اووووه..خب حالا، چرا گاز می گیری؟!فقط سوال کردم..
    چپ چپ نگاهش کردم..
    رو تراس بودم ولی صداشو شنیدم..
    — کاشکی به پدرام می گفتی بیاد کمک..اون بدبختم آدم حساب کن، اگه بفهمه بهش نگفتی خون به پا می کنه صحرا حالا ببین…..
    پوزخندی زدم و از پله ها رفتم پایین.. ..

    آره، فقط همونو کم داشتم!..
    –باز که تو اخماتو کردی تو هم!..چته دخترم؟!.
    به صورت ِ همیشه نگران ِ مامان زل زدم!..
    از ترحم بیزارم!..می دونست و بازم تکرار می کرد؟!..
    گره ی کور ابروهام محکم تر شد و از کنارش رد شدم..
    صدام زد..
    –صحرا؟!..دختر با توام..کجا میری؟!..
    بدون اینکه برگردم در ماشینمو باز کردم و هنوز کامل رو صندلیم جای نگرفته بودم که گفتم: قبرستون!…….
    مامان زد پشت دستش..انگار این روزا با رفتارایی که از خودم نشون می دادم اونم به این حرکت عادت کرده بود!..
    سوئیچو انداختم و ماشینو روشن کردم..مامان زد به شیشه..کشیدم پایین و خم شدم سمت ضبط..
    –خدا مرگم بده زبونتو گاز بگیر!..
    داشتم با ضبط کشتی می گرفتم..اَه..اینم که همیشه سوزنش گیر می کنه!..
    -چرا؟!..مگه جای بدی میرم؟!..
    –صحــــرا؟!..
    پـــوف..بالاخره درست شد..سی دی رو زدم جا و آهنگو پلی کردم..صداش پایین بود!..دستمو گذاشتم پشت صندلی و عقبو نگاه کردم..داشتم آروم آروم دنده عقب می گرفتم که صدای مامان باز رو اعصاب ِ نداشته م خط کشید!..
    — از خر شیطون بیا پایین!..تو جوونی آخه اینکارا یعنی چی؟!..خوبیت نداره مادر!..
    هیچ کارگری تو حیاط نبود..خوبه، پس کارا تموم شده!..

    هنوز از در نرفته بودم بیرون که ماشین سهیل و دیدم..پامو زدم رو ترمز..واسه م بوق زد و سرشو تکون داد….احـمــق!..
    سحر، با لبخند در حالی که چشماش از زور خوشحالی برق می زد از ماشین پیاده شد و واسه سهیل دست تکون داد..اونم با یه لبخند کج، نیم نگاهی به من انداخت و با یه تک بوق گازشو گرفت و رفت!..پسره ی روانـــی!..
    بی معطلی پیاده شدم..سحر خواست از کنار ماشین رد شه که باهام سینه به سینه شد..مات یه قدم رفت عقب و نگاهم کرد!..
    –چی شده صحرا؟!..
    -کجا بودی تا الان؟..
    –دیدی که با سهیل بودم!..
    – نپرسیدم با کی، گفتم کجا بودی؟..
    –اََه صحرا گیر نده حالشو ندارم!..

    خواست بره تو حیاط که بازوشو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم!..کلافه اخماشو کشید تو هم!..
    — چته باز تو؟!..
    – مگه بهت نگفته بودم که دیگه حق نداری این پسره رو ببینی؟..
    — گفتی که گفتی!نامزدمه حق دارم ببینمش!..
    – مگه حلقه شو پس ندادی؟!..
    موذیانه خندید و ابروهاشو بالا داد!..
    –نچ!..

    برگشت و رفت تو حیاط..نزدیک تراس بود و مامان هم از اون بالا ما رو نگاه می کرد..
    این دختره ی نفهم چی گفت؟!..
    گفت نه؟!….

    حسابی جوش آوردم..دویدم سمتش و دستشو گرفتم..شوکه شد و با ترس برگشت!..
    –چکار می کنی؟!..
    -بهت چی گفته بودم سحر؟هان؟….نگفتم امروز میری و حلقه رو پسش میدی و خلاص؟!..
    –نمی خوام صحرا، نمی خوام مگه زوره؟!..

    با بغض نگاهم کرد..یه قدم رفت عقب و دستشو به نرده های کنار پله گرفت!..
    — من و سهیل عاشق همیم، من بدون اون یه لحظه هم دووم نمیارم!..
    نیشخند زدم..
    –نه بابا!..عشق؟!..هه جالبه!………
    دستمو بلند کردم و به سمتش نشونه رفتم!..
    –دِ آخه دختره ی دیوونه کدوم عشق؟..کدوم کشک؟..این عشقای اب دوغ خیاری که همه جا گیر میاد، این پسره چی داره که بند کردی بهش؟!..چرا دست از سر ما بر نمی داره؟!..